امیرحسین قند عسلامیرحسین قند عسل، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 25 روز سن داره

عشق مامان زیبا و بابا مهدی

مروری بر خاطرات گذشته ی گل پسرم

1392/10/29 1:28
نویسنده : zbagheri
176 بازدید
اشتراک گذاری

سلام امیر حسين مامان

ما دوباره از روز 5شنبه 19 دی ماه اومدیم خونه ی مامانی تا مامان چون شمارو حموم ببره و باز موندگار شدیم تا جمعه 27 اذر که بابایی اومد دنبالمون و اومدیم خونه یکشنبه که17 ربیع الاوله ولادت پیامبر و امام صادق ست عروسی دعوتیم نمیدونم میریم یا نه چون عروسی فامیل عمو عباس میشه و احتمال داره نریم اما 16 بهمن عروسی خاله طاهره دختر دایی مامانی حتما میریم حالا شاید فردا بشه اولین عروسی که شما همراه ما هستی شاید نه به هرحال انشالله همیشه به خوشی و جشن دعوت بشی گل پسر نازنینم

جمعه 20 دی مامانی تنها شما رو حموم برد چون 2 قلوهارو 5شنبه حموم کرده بود و ما هم سریع اماده شدیم تا بریم خونه دایی بنده ناهار بابت دیدن کیان پسر دختر دایی من که از شما 9 روز بزرگتره شما توی اون مهمونی اقا بودی پسر نازنینم ممنون که مامانو اذیت نکردی گل پسرم شرمندت که وقت نمیکنم مانند گذشته تند تند وبلاگت رو به روز کنم چون بیشترشو تا الان که شما 53 روزته فقط 4 روزشو خونه ی خودمون بودیم اما به احتمال زیاد این هفته همش خونمونیم و باز اخر هفته میریم  چون شما شنبه دومین ماهگردتونه و اغاز پروژه ی واکسن الهی بمیرم از الان منو بابایی غصه مون گرفته که به اون رونای خوشگلت میخوان سوزن بزنن اما از طرفی خوشحالیم که در برابر بیماری امیرحسینم مصون خواهد بود و انشالله همیشه تنت سالم باشه عزیزم

بلاخره موفق شدم بعد کلی درگیری بخوابونمت اینجوری خیلی بده از خونه ی مامانی برمیگردم خونه ،کلی خونه کار دارم چون خونه رو بابایی شلخته میکنه هر چه قدر هم بگم هیچ فایده ای نداره

عزیزم اولین خندیدنت زمانی بود که پوشکتو عوض میکردم دوشنبه 16 دی و همزمان صداهایی از خودت در میاری راستی تازگیها یاد گرفتی دست میخوری صورت مامانو میخوای بخوری سمتت میام میزارمت رو شونم تا باد گلوتو بگیرم لباسمو میخوری ای اتیش پاره ی مامان دوستت دارم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)